در جستجوي آن چيز كه نيست

 

و مگر مي شود كه در آغاز هيچ نباشد...

هرچه نباشد، هيچ بزرگي كه هست

و دانستن اينكه هيچ چيز نيست

پس شايد كلمه همان «هيچ بزرگ» باشد

و اصالت دانايي...

هيچ است چون اسم نيست

آنگاه كه اسم شد، شنيديمش

و خوانديمش

اما دانايي است، چون مي دانيم كه نيست

مي دانيم كه هست...

 

اين شهر خاكستري...

امروز صبح كه داشتم كنار يكي از خيابونهاي مشهد قدم مي زدم احساس كردم كه چقدر اين شهر خاكستريه. نه آسمونش آبيه و نه لبخندي بر لبهاي مردمش جايي پيدا كرده. البته نمي شه از مردم انتظار داشت كه كنار خيابون هرهر بخندن اما حس و حال خوبي از شهر نداشتم و مثل خيلي وقتهاي ديگه حس مي كردم كه همه چيز چقدر مصنوعيه. انگار كه كسي زنده نيست.

شايد هم اشكال از من بود. حتما اينطوريه. باز هم زمستون و سرما و باز هم دلتنگي...
كاش اين شهر بخنده. حتما مي خنده...
كاش آدمهاش شاد باشن. زمستون هم مي ره...
كاش من هم...